تبليغاتX
رویاهای زیبا و دل انگیز
 وقتی تو با من نیستی

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چی می ماند
بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند


وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند



|+| نوشته شده توسط کسرا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 20:1  
 دلتنگ

نه دلم تنگ نشده واسه دیدن تو

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو

نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو

واسه وسوسه چشمهای روشن تو


چرا دلتنگ تو باشم چرا عکستو ببوسم

چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم

چرا یاد تم بمونم تویی که نموندی پیشم

میدونم تا آخر عمر نه دیگه عاشق نمیشم



نه دلم تنگ نشده واسه دیدن تو

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو

نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو

واسه وسوسه چشمهای روشن تو


یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم

به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم

از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه

نه دلم تنگ نشده تنها دروغمه


 

|+| نوشته شده توسط کسرا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 19:31  
 نام تو

 

به تکه روزنامه ای

که باد

             - می برد

                            - می آورد

به پهنه ی اسارت مزارعی

که کار می کنی تو روی آن ،

به تکه روزنامه ای

که سفره ی حقیر توست

کنارِ چرخ و دنده در سکوتِ کارخانه ای

- که دزد بازوان توست ،

به تکه روزنامه ای

که شیشه می شود

بروی فقرِ پنجره ،

برای تو که تلخ بغض کرده ای ،

و همسرت که گرم گریه می کند ،

و کودکت که سرد گشنه مانده است ،

به تکه روزنامه ها نگاه کن ،

" گروه بی نشان و نام

           -  در سپیده دم به جوخه ها سپرده

                                              می شوند . "

و ما

برابرِ تمام جوخه های آتش ایستاده ایم

و ناممان یکیست .

در آتشِ سپیده های سرب

که قلبهای ما به روزنامه می روند

                                        -  با گلوله ها

نشان و نام سازمان ما یکیست .

                                        -  نام ما

و نام سازمان ما تویی

و نام تو سرود ماست .

|+| نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 16:11  
 جدایی

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

|+| نوشته شده توسط کسرا در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 18:19  
 اوج عشق یک زن به مرد

بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته
بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته
بگو با من بگو از در و داغت
بذار مرحم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
غبار عصه ها رو از سراپات
بذار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق

رها از خستگی های همیشه باورم کن
بذار تا خالی سینم برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و دیرین
بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه
تو با شعر اومدی عاشقتر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید
کدوم طوفان چراغ رو زد روی سنگ
کتاب شعر رو از دست تو دزدید
بگو ای مرد من ای مرد عاشق
کدوم چله از این کوچه گذر کرد
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاییز زمستون رو خبر کرد
بذار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بزار یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 10:0  
 رویاهای قشنگ و غم انگیز

عزيز ساکت من همصدا کو
بگو شهر فرنگ قصه ها کو

مگه ما حوض فيروزه نساختيم
بگو پس ماهي پولک طلا کو

به ياد آر اي عزيز خوب خسته
قديمي اي صميمي اي شکسته

به ياد آر اي دليل هر ترانه
که بيداري به خوابت پل نبسته

ميخواستي شهري از مخمل بسازي
به قد بي حصاري بي نيازي

به رنگ ناب دريا رنگ ماهي
به لطف همصدايي همنوازي

به رويا مي زنم بيدارم از نو
دوباره مي رسم تا آخر تو

بيا که خواب بيداري قشنگه
بيا همقد روياهاي ما شو

تماشا داره روياهاي بيدار
تماشا داره رنگ سبز ايثار

چه عطري داره ياس پشت ديوار
چه رنگي داره خوشبختي به ياد آر

به ياد آر اي عزيز خوب خسته
قديمي اي صميمي اي شکسته

به ياد آر اي دليل هر ترانه
که بيداري به خوابت پل نبسته

 

|+| نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 9:7  
 مینویسم . . .

می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت
مینوسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به ارامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری

 

|+| نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 19:57