تبليغاتX
رویاهای زیبا و دل انگیز
 شب برهنه

روبرو شب و سیاهی
بی کسی پشت سرم

نمی تونم که بمونم
باید از تو بگذرم

دارم از نفس میفتم
تو هجوم سایه ها

کاشکی بشکنه دوباره
بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه



|+| نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 14:17  
 آوار عشق

ای شکستنی مثل ترانه
ای سکوت تو شعر شبانه

با تو می شه از ابرا غزل غزل چکید
از نو به دریاها رسید
دستی بر طلا کشید
تا ته ستاره ها دوید

ای تو بهترین حرف زمانه

ای عطر خوب خانگی
تعریف این دلدادگی
یادی کن از آوار عشق
در کنج این آوارگی

سایه ای پشت در از من غریبه تر
می خونه منو خط به خط تا آخر

ای خودی ترین نام و نشانه

ببین ببین چه سپیدم
به اوج قصه رسیدم
دوباره از تو شنیدم
ترانه از تو چشیدم

تویی ضیافت بودن
تویی غرور شکفتن
قدم قدم از تو روشن
نفس نفس همه من

ای شکستنی مثل ترانه
ای سکوت تو شعر شبانه


|+| نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:44  
 شب

چه شد شاعر که در باغم گلی دیگر نمیروید به آهنگ قدمهایم کسی شعری نمی گوید
چه بیهوده گل آلوده که باران هم نمی شوید ببین حتی گل شب بو شب ما را نمی بوید
هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من هنوز این تو قدیمیتر ولی از نو به جز چشم سیاه تو شبی دیگر نمی بینم
غم چشمان آهو را تو می فهمی عبور از نور جادو را تو می فهمی غریق و موج و پارو را تو می فهمی سکوت هر غزلگو را تو می فهمی تو می فهمی تو می فهمی تو می فهمی ,تو می فهمی تو می فهمی تو می فهی هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من هنوز این تو قدیمیتر ولی از نو به جز چشم سیاه تو شبی دیگر نمی بینم
از این هستی چنان مستم که می لرزم که می بارم که در شام غزلسوزان تو را دارم تو را دارم
پر از سوزم پر از روزم چه رنگینم چه هوشیارم ببین با تو چه بیدارم چه بسیارم چه سرشادم
هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من هنوز این تو قدیمیتر ولی از نو به جز چشم سیاه تو شبی دیگر نمی بینم

|+| نوشته شده توسط کسرا در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 15:12  
 فقط کمی همش یه ذره با مدارا کن.همین

کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا کن

تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم
نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم

نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم
نه آن تعميدی رودم نه آن مريم ترين مريم

منم همسقف ديروزی که عطر خانگی دارد
که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد

کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن

اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار
اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار

منم هم خون و هم گريه که بغضش را به دريا داد
که از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد

کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن



|+| نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 14:12  
 وداع

وقتي رفتي همه چي رفت
حتي لبخند گل ياس

توي سينه بي تپش شد
اونهمه قلب پر احساس

نه لبت به خنده وا شد
نه وداعي كردي با من
درد و نفرين در سفرهات سفر هميشه رفتن


در قفاي رفتن تو همه پلها شكستن
به عزاي رفتن تو همه به گريه نشستن
تو كجائي كه ببيني چه دلايي با تو هستن


مي دونم تو قطره نيستي
كه بري گم بشي در رود
براي روح بزرگت
مرگ تو تولدي بود

نه با اين رفتن تو رفتي
نه با اين مردن تو مردي
اون صداي جاودانه بگم از كي مي خوندي


در قفاي رفتن تو همه پلها شكستن
به عزاي رفتن تو
همه به گريه نشستن

تو كجائي كه ببيني چه دلايي با تو هستن

|+| نوشته شده توسط کسرا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:44