تبليغاتX
رویاهای زیبا و دل انگیز
 

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم
با یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دستام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شدروی دریا خونه ساخت

|+| نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 11:38  
 چشمه

چشمه ام زلال و پاکم
دل بی قرار خاکم
خنک زمين داغم
خون ريشه های باغم
چشمه ام زاده بارون
چشم اميد بيابون

هر لب تشنه رو سيراب
دورم از وسعت مرداب
واسه پونه های صحرا
گلای وحشی تنها
ريشه های خشک و مرده
زندگی ساز و گوارا

من غرور دشت و کوهم
واسه خشکی مثل روحم
واسه آخرين دقايق
کشتی نجات نوحم
همه نورم پاک و روشن
واسه هر تاريکی روزن
بتم اما واژگونم
رنگ تنهايی تو خونم

ترسم از تنهايی موندن
تن و توی خاک پوسوندن
ديگه بارون نديدن
تن به تنهايی کشيدن
..



|+| نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 12:37  
 آسمون تشنه ی خونی

دلم گرفته اسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه اتیش زدن یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته اسمون یه کم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
اهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ
تا اروم بگیره یه ادم شکسته تن

|+| نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 12:20  
 

 بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

|+| نوشته شده توسط کسرا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 14:41  
 

رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه

میشه این حرفها رو خوندن خوندن و آتیش سوزوندن
همیشه مساله اینه بی تو موندن یا نموندن
این همه عور و ادا هست تو تنک مثل عروسک
وقتی مهمونه جنونه میشه عقل رو سر دووندن

|+| نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 14:36  
 

اگر می خوای با چلچله یه روزی همسفر بشی
باید ز راز عاشقی همیشه با خبر بشی
با آبی آسمونا پرواز و از سر بگیری
رو شونه ماه بشینی کبوتر سحر بشی
کبوتر سحر بشی

تو دشت خواب و خاطره عطر گلا رو حس کنی
یه شاخه گل بچینی عاشق رهگذر بشی
عاشق رهگذر بشی

تو گلدون سپید غم یاس سپیدی بکاری
واسه روزای عاشقی از همه ساده تر بشی
از همه ساده تر بشی

رو مخمل سبز شبی واسه هم قصه بگیم
مهتاب و مهمونش کنیم حکایتی دگر بشیم
تو این هوای عاشقی نم نم بارون و ببین
با این طراوت نسیم بیا که تازه تر بشیم
بیا که تازه تر بشیم

حالا که آرزوی ماسوی خدا پر زدنه
واسه دلای خستمون چی میشه بال و پر بشیم
واسه دلای خستمون چی میشه بال و پر بشیم

 

|+| نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 14:34  
 love is show kindness without any expectation(عشق محبت کردن بدون هیچ انتظاریست)
تو اون ابر بلندی كه دستات شفای شوره زاره
تو اون ساحل نوری كه هر موج به تو سجده میاره
تو فصل سبز عشقی كه هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره

تو آخرین كلامی كه شاعر تو هر غزل میاره
بدون تو خدا هم تو شعراش دیگه غزل نداره
بمون كه شوكت عشق بمونه كه قصه گوی عشقی
نگو كه حرمت عشق شكسته تو آبروی عشقی

|+| نوشته شده توسط کسرا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 22:49  
 عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

 

|+| نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:11