تبليغاتX
رویاهای زیبا و دل انگیز
 سعی میکنم هیچ وقت از اینکه در کنا رمنی احساس خستگی و تمامی نکنی.
 

اون که به من تو زندگی غصه میده تو هستی
اون که برای موندنت جون میکنه من هستم
اون که به من قدرت زندگی میده تو هستی
اون که برای عشق تو پر میزنه من هستم
خسته نشو خسته نشو از این روزای خسته
دربدری تموم میشه با این تن شکسته


عزیز بی پناه من بذار تو سر رو دستام
نمیتونه گریه هاتو ببینه قلب تنهام
بگو برات چکار کنه قلب من شکسته
حالا که پلهای سفر تو رودخونه نشسته
خسته نشو خسته نشو از این روزای خسته
دربدری تموم میشه با این تن شکسته

فرصت عاشقی داره تو قلب ما میمیره
اون که اسیر عشق نشه قلبش و مرگ میگیره
من که هنوز نمیتونم دل بسپارم به رفتن
بذار که خون عشق تو بریزه تو رگ من
خسته نشو خسته نشو از این روزای خسته
دربدری تموم میشه با این تن شکسته

|+| نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 19:51  
 

من جه تلخم امشب از تو
کنج اين قـفـس نازنـيـنـم

رازقـي کــو , کــو تـرانـه
تـو کجـايي پـس نازنـيـنـم

تو که رفتـي گل خبر شـد
گر گرفت و شعله ور شـد
لـحظـه تر شـد نازنـيـنـم

تو که رفتي باغچه افسرد
بوسه پژمـرد آينه دق کرد
شــاپـرک مـرد نازنـيـنـم

از هـجـوم گريـه گـم شد
غــزل آواز عـشـــق مــا

جـامــه آتـش بـه تـن کرد
پــر پــرواز عـشـــق مــا

تـو که رفتـي از شب من
غــزل و تـرانـه گــم شد

رنگـي از رنگـين کمـان و
پري از پـروانـه گــم شد

بي تو تا من بي تو تا شب
يک غزل کم يک غزل گم

لحظه خالي لحظه خسته
نــه تــرانـه , نــه تــرنـم

تو که رفتـي گل خبر شـد
گر گرفت و شعله ور شـد
لـحظـه تر شـد نازنـيـنـم

تو که رفتي باغچه افسرد
بوسه پژمـرد آينه دق کرد
شــاپـرک مـرد نازنـيـنـم

من جه تلخم امشب از تو
کنج اين قـفـس نازنـيـنـم

رازقـي کــو , کــو تـرانـه
تـو کجـايي پـس نازنـيـنـم

بـه کـجـا بــرگـــردم از تـو
بـه چـه سمت بي پناهي

هـر طـرف ورطـه وحشت
هـر طـرف شــط تبـاهـي

بي تو تا من بي تو تا شب
يک غزل کم يک غزل گم

لحظه خالي لحظه خسته
نــه تــرانـه , نــه تــرنـم

تو که رفتـي گل خبر شـد
گر گرفت و شعله ور شـد
لـحظـه تر شـد نازنـيـنـم

تو که رفتي باغچه افسرد
بوسه پژمـرد آينه دق کرد
شــاپـرک مـرد نازنـيـنـم




|+| نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 10:22  
 

نمی بازم به بی رنگی به کوه و معبر سنگی
به پاییز و غروب عصر دلتنگی نمی بازم
نمی سازم من خاکی سرایی با دل شاکی
تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم
که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشق و تو دستای تو می سازم
که ساختم من
اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم
که باختم من
اگر باید بسازم پیکر عشق و تو دنیای تو می سازم
که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم
اسیر وسوسه های نفس گیرم
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم
نگیر از من نگاهت رو که می میرم

|+| نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 10:1  
 

رو به گريه بازه جانم دلم از دنـيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صـدا گرفته

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـــه فراموش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

از کجای شرجي شب مي شـه دريا رو صدا زد
به کدوم لهجه غربت مي شه دنيا رو صدا زد

رو به گريه باز جانم دلم از دنيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صدا گرفته

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـه فـرامـوش

کي صــدا زد مـنو از شـب من که مغـلوب دوباره ام
شب شب تاريک وخاموش من پر از نعش ستاره ام

اين کدوم لحظه درده شـب چـنـدم عذابه
که دقيقه قرن سرشار از تلاطم عذابه

گريه کن گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن گريه کن اي تــرانـه فرامــوش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

از کجا شرجي شب مي شه دريا رو صدا زد
به کدوم لهجه غربت مي شه دنيا رو صدا زد

رو به گريه بازه جانم دلم از دنيا گرفته
تپش ترانه هامو مرگ بي صدا گرفته

گريه کن...گريه کن گريه اي آواز خاموش
گريه کن...گريه کن اي تـرانـه فـرامــوش

گريه کن گريه باغ لاله هـاي پـرپـر
گريه کن گريه من لحظه هاي آخر

|+| نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 9:51  
 

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست
همون جايی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولي خیلی بزرگتر نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یه کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمی یاد
بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه ميخواد
تو این بستر پاییزی مدفون که هر چی نفس سبزه بریده
نميدونه کسی چه سخت موندن مثل برگ روی شاخه ی تکيده

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من

ببین شکوفه ی دل بستگی هام چه قدر آسون تو ذهن باد میمیره
کجاست آن دست نورانی و معجز ؟ بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک
چرا به ياد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست



|+| نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 17:24  
 

توی گسترده ی رویا . ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم مسیری . توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده . با توام ای همه خوبی
راهی کدوم دیاری آخه با این اسب چوبی؟

با توام ای که تو فکرت .
با هر عشق و با هر اسمی
رهسپار فتح قلب .
ماه پیشونی طلسمی

توی دستای نجیبت عکس ماه پیشونی داری
واسه پیدا کردن جاش . دنیا رو نشونی داری

ماه پیشونی تو قصه .
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست .
عکس خورشید توی آبه

از خواب قصه بلند شو .
اسب چو بیتو رها کن
ماه پیشونی مال قصه است .
مرد من منو صدا کن
اگه از افسانه دورم . اگه ماه پیشونی نیستم
اگه با زمین غریبه . اگه آسمونی نیستم
واسه خواب خستگیهات .
مثل یک قصه لطیفم
به صداقت تو مومن .
مثل قلب تو شریفم


|+| نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 17:18  
 تقدیم به بازیگران عرصه هنر

روی صحنه سرورم ،سلطان وقتم صد نگين بی بدل رو تاج و تختم

زندگی رو صحنه ها يه پارچه نوره پرده روپس نزنين سياهه بختم

من فقيرم فقرمن،فخر منه دروديوار دكور قصر منه

قصر من شكستنی مثال شيشه اس ستون هاش بلوريه زندگی تيشه اس

گاهی من رومی رومم گاهی هم زنگی زنگ

مثه يه چلچله معصوم گاهی وحشی چو پلنگ

روی صحنه سرورم ،سلطان وقتم صد نگين بی بدل رو تاج و تختم

زندگی رو صحنه ها يه پارچه نوره پرده روپس نزنين سياهه بختم

زندگی بازی و بازيگرم من بازی رو به قيمت جون می خرم

نقش تو قله قاف قصه هاس می پرم گر می گيره بال و پرم

گاهی من رومی رومم گاهی هم زنگی زنگ

مثه يه چلچله معصوم گاهی وحشی چو پلنگ






|+| نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 17:1  
 

ما به هم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندم به زمین
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
مثل ما به آدما
مثل ماهیا به آب
مثل آدم به هوا

دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شیشه ای دیگه نمی شکنه
از تو این شیشه ای همیشگی
خورشید مقوایی سر می زنه
به عزای دوری دستای ما
کوچه ها ، ساکت و بی صدا می شن
بوی رخوت همه جا رو می گیره
همه ی درها ، به غربت وا می شن
جاده هامون که به خورشید می رسن
مثل تاریکی ، بی انتها می شن
ما به هم محتاجیم


|+| نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 16:57